منوی ناوبری برگه ها

پورتال تحلیلی اجتماعی، فرهنگی، ادبی و سرگرمی شهر خوی به دو زبان ترکی و فارسی مطالب خود را منتشر می کند.

درد و دل یک کتاب دار : به کتابدار بودنم افتخار می کنم….

درد و دل یک کتاب دار : به کتابدار بودنم افتخار می کنم….

درد و دل یک کتاب دار : به کتابدار بودنم افتخار می کنم….

خوی کیدز: اگر روزی، خبرنگاری، این سوال کلیشه ای را ازمن بپرسد که “اگر دوباره به گذشته برگردم آیا باز هم شغل کتابداری را انتخاب می کنم؟” با افتخار جواب می دهم:”بله حتما “. اینکه می گویم خبرنگاری این سوال را می پرسد، جزو تخیلاتم است، چرا که هیچ خبرنگاری هرگز به ذهنش خطور نمی کند از یک کتابدار این سوال را بپرسد، فرض محال عرض کردم.

شغل من مثل بقیه شغل های اداری نیست.اگر خواستی اینکاره شوی باید خیلی صبور و انعطاف پذیر باشی، چون که احتمال دارد که در یک روز چندین شغل را تجربه کنی، اول صبح که می روی سرکار مثل یک مدیرکل هستی که برنامه هایت راچک می کنی وآیین نامه های مختلف مثلا رف خوانی، امانت، عضویت، خیرین کتابخانه ساز و…را می خوانی و یک برنامه استراتژیک برای افزایش اعضا و کتاب و مراجعان اجرا می کنی ، مثلا درهر ماه تعداد اعضای کتابخانه ات نباید کمتر از صدو پنجاه نفر باشد و برای رسیدن به این هدف، ازروشهای مختلف از قبیل عضویت مراجعان داخل سالن ،عضویت کودکان، تشویق مراجعان و خویشاوندان به عضویت در کتابخانه و بازدید مدارس، جلسه هم اندیشی با اعضای فعال و… استفاده می کنی.

بعد، مثل یک مدیر روابط عمومی خبرهای کتابخانه ات را توی ذهنت مرور می کنی آنچه را که ارزش خبری دارد، انتخاب و برای سایت استان می فرستی، وبلاگ کتابخانه را بروز رسانی می کنی، نیم ساعت بعد، مثل یک کارمند، نامه های اتوماسیون اداری را جواب می دهی، بعد مثل یک تکنسیین ماهر می نشینی پشت سیستم و کتابها را ثبت سامانه می کنی و با مهارت کامل لیبل و بارکدها را با فاصله سه و نیم سانتی متر نه بیشتر و نه کمتر می چسبانی. ساعت ده، خدمات فنی را تمام می کنی و مثل یک فروشنده ماهر پشت سیستم می نشینی وبه مراجعان کتاب امانت می دهی.

اگر کسی سوالی درباره کتاب و مطالعه داشته باشد مثل یک مشاور، مراجعان را در انتخاب کتاب راهنمایی می کنی که بهترین ها را انتخاب کنند،کتابهایی راکه خودت خواندی ولذت بردی، معرفی می کنی. به قولِ رانگاناتان “کتابدارکارش این است به مراجعه کننده بگویدکه من قبلا این راه پیموده ام، دستت را به من بده تا تو را نیز راهنمایی کنم.”
کتابخانه خلوت باشد، می روی سراغ قفسه کودکان، کتابهای کودکان را مرتب می کنی و لذت می بری از اینهمه کتاب خوب، کتابِ” یکی بود، یک نبود، یک خانم چیتی بود،” محمدرضا یوسفی را بر می داری می خوانی” همه تن و بدن خانم چیتی از پارچه های رنگ به رنگ بود و قد او آن قدر بلند بود که به آسمان می رسید…”
شور و شوق کودکی ات را باز می یابی و بر می گردی سر کارت.
به خاطر همین انعطاف پذیری اش و بودن با مردم و سرو کارداشتن با کتاب شغلم را دوست دارم و به کتابدار بودنم افتخار می کنم…

 

منبع:پایگاه کتابداران ایران

468 ad

یک نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خوی کیدز سیز ایله بیرلیکده
خوی کیــــــــــدز همراه شما

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com