منوی ناوبری برگه ها

پورتال تحلیلی اجتماعی، فرهنگی، ادبی و سرگرمی شهر خوی به دو زبان ترکی و فارسی مطالب خود را منتشر می کند.

واقف خویی (۱۳۱۶_۱۳۶۵ ه.ش)

واقف خویی (۱۳۱۶_۱۳۶۵ ه.ش)

اختصاصی وبسایت خوی کیدز: همانگونه که اطلاع دارد  سایت خوی کیدز به معرفی مشاهیر آذربایجان اللخصوص مشاهیر و فرهیختگان شهر خوی که بقلم استاد فرزانه جناب پرویز یکانی زارع متخلص به ائلیار از کتاب مشاهیر آذربایجان که کلاً برای اولین بار منتشر می شوند، می پردازد. ضمن تشکر و قدرانی از استاد ائلیار اینبار نوبت به واقف خویی (۱۳۱۶_۱۳۶۵ ه.ش) رسیده است.

واقف خویی (۱۳۱۶_۱۳۶۵ ه.ش)

نامش جمشید، نام پدرش علی اصغر و نام فامیلیش واقف بود.او در سال ۱۳۱۶ ه.ش در شهر خوی بدنیا آمد.

جمشید واقف از سال ۱۳۳۴ ،سرودن شعر را آغاز نمود و تخلص خود را از نام فامیلیش گرفت و«واقف» انتخاب نمود و کار شاعری را با غزل آغاز کرد.

شادروان واقف ازجمله شعرائی است که اشعار پر محتوا وپر احساس می سرود.

کتابهای:رقص باد،غریب،بر دروازه های فردا،از تهی سرشار،از آغاز تا فرجام از او بیادگار مانده است که به چاپ رسیده است ونیز کتابهای:آوازهای ممنوع_تذکره شعرای معاصر آذربایجان_ بیراهه از آن زنده یاد آماده ی چاپ بود که اجل مهلتش نداد.

مرحوم جمشید واقف تحصیلات خود را در شهرهای خوی،تبریز به پایان برده و موفق به اخذ لیسانس ادبیات وزبان فارسی از دانشگاه آذرآبادگان تبریز شد.

او که در سال ۱۳۳۷،با استخدام اداره فرهنگ زادگاهش شهرستان خوی درآمده بود،تاآخرین لحظات عمر به عنوان یک دبیر سخت کوش و نمونه در اداره ی فرهنگ شهرستان خوی ایفای وظیفه نمود.

واقف خویی از سال ۱۳۳۴ فسرودن شعر را آغاز نمود و اشعار او از سال ۱۳۳۶،در مطبوعات به چاپ میرسید.از زنده یاد جمشید واقف اشعار فراوان پر احساس وپر مضمون بجا مانده است.او همواره میکوشید موضوعات و مضامین جدیدی را در اشعار خود بکار گیرد.

از خصایص برجسته اشعار واقف می توان به:بکار گرفتن واژه ها و ترکیبات تازه،استخدام قالب های کوتاه برای بیان افکار بزرگ وتلاش برای یافتن مضامین بکر وتازه بود.

زنده یاد واقف پس از آشنایی با آثار نوپردازان،به شعر امروزین روی آورد وبه سرودن شعر نیمایی با مصراعهای بلند وکوتاه علاقمند شد.

واقف علاوه بر دیوان شعری چاپ شده دارای مجموعه ای  نیز بنام«بزم سخن»بود که در واقع تذکره الشعرای آذربایجان محسوب میشود که امید است هر چه زودتر به همت خانواده اش و دوستداران شعر وادب هر چه زودتر به زیور آراسته گردد.

واقف دارای سروده ای به سبک نیمایی تحت عنوان «سیمرغ» نیز بود.اینک نمونه هایی چند از اشعار این شاعر خوش ذوق تقدیم خوانندگان محترم میشود:

«برگ ریزان»

به دشت خاطر من بی تو- برگریزان است        به باغ چشم تو،زیبا بهار،خندان است

تو همچو چشمه زلال،پر از صفای سکوت       درون سینۀ من وای وای توفان است

لبت تبسّم گل،سینه ات سپیدِۀ صبح       گلاب اشگ تو چون دانه های باران است

چو آتشی که بماند به زیر خاکستر     هنوز داغ غم تو نشسته بر جان است

چگونه میروی از یادم ای بهار امیدم      که دل به شوق تو زنده به کنج زندان است

وفای درد ترا نازم ای نکرده وفا      که در سرای دل من همیشه مهمان است

«دعوت …»

توآمدی به سرای غم_دریغ ودرد_ندیدم       غمین وخسته سر انگشت را زغصه گزیدم

ترا ندیدم و در اوج نامرادی و حسرت       طنین گام تو از کوچه های شهر شنیدم

صفای قلب تو نازم،بیاد گوشه نشینی        سفر نمودی واین لطف را زغیر ندیدم

به انتظار توأم،ای ندیده روی ترا سیر      که در جوانی تو چون غنچه،پیراهن بدریدم

عزیز رفته!به شهر من آی ،فصل بهاران      که من زدوری یاران به سان شاخه خمیدم

غزل:

دلم جزیرۀ متروک و سر تنهایی است         لبم فصیح ترین قصّه گوی شیدائی است

طلوع چشم تو در موج سبز خاطره ها          چراغ روشن و زیبایی برج دریائی است

بهار حُسن تو نازم که در حریق خزان       رخت شکفته ترین لاله های صحرائی است

پرند زلف تو رقصان به شانه های بلور       بسان خاطرعشق پریش و سودائی است

در آبگیر نگاهت چو برکه های کبود      صفای وحشی نیلوفران زیبائی است

زرنگ و بوی تو،گل شرمگین و خاموش است       نصیب من زتو،بی حاصلی و رسوائی است

«راز»

شراب عشوه می ریزد زجام مست چشمانت        گل ناز وهوس بشکفته در جادوی مژگانت

شرار سرکش و مست «تمنا» پای می کوبد       درون سینۀ مرمر تراش داغ و عریانت

بیا ای جان به قربانت که دور از تو پریشانم        به سان طرّه زلف سیه رنگ و پریشانت

تو آن دلکش بهار خرّمی کز شوق می خندی         من آن افسردۀ پائیزم که آویز بیابانت

«از تهی سرشار»

دستهایم بسته

پاهایم خسته

چشمهایم تهی از عصمت نور

_چون شب ساکت و پر وحشت گور_

داغمه بسته به لبهایم «آه»

ریشه کرده به رگم دردی تلخ

و گل شادی ها

در شب شوم دلم پژمرده

نغمه های یخ زده در نای گلو

و من از اینهمه اندوه سیاه

به ستوه آمده ام

و زسر دلتنگی،

در شبی بی اختر

سحری بی خورشید

می کنم ناله زبیهودگی هستی خویش

وبه خود میخوانم:

_از تهی سرشارم_

بستوه آمده ام

ای همه درد کشان ،زاینهمه درد

بستوه آمده ام

چهار پاره ها:

از حجله گاه شرق بیرون آمد         زیبا عروس ماه و خرامان شد

با سینه ریز روشن کوکب ها         بزم فلک دوباره چراغان شد

***

آرزوها که شعلۀ عشقی پاک        بر جان ما فروغ صفا می داد

مارا همان شادی و خوشبختی         شیرین و دوستانه صلا می داد

***

در شبنم راز دار سبزه ها        عطر گیسوی ترا بوئیده ام

در غبار راههای ناشناس       جای پاهای ترا بوسیده ام

پ-ی ۱۳۹۳

468 ad

یک نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خوی کیدز سیز ایله بیرلیکده
خوی کیــــــــــدز همراه شما

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com